تبليغاتX
نگارش هذیونیات یک ابله
نگارش هذیونیات یک ابله
نمی خواهم بگویم که می نویسم ، پس هستم . می خواهم بگویم که هستم ، پس می نویسم

دلم میخواد از یه حس بنویسم . حسی که تازه کشفش کردم . نه . دروغ چرا ؟ کشف که نه . یاد گرفتم . "حس صدا کردن" . اوهوم . همون قدرت اسامی یه . یا قدرت حس نهفته در اسامی . مثلا وقتی تو با تمام احساساتت یکی رو صدا میکنی ، طرف خورد میشه . باور کن . البته اگر احساسی داشته باشه .

" وقتی میگی طراوت ، دلم میخواد خودمو حلق آویز کنم ."

وقتی میشنوم که میگی طراوت ، یه چیز بزرگ تو من اتفاق میفته . دلم میخواد اون لحظه بشینم زِر زِر کنم . نِک و ناله کنم . خودمو بزنم . اصلا میدونی ؟ من خیلی بی جنبه هستم . اوهوم . انقده دوست دارم وقتی میگی طراوت ... بعد من بگم جان دلم .... هه ! این فرایند تکراری رو خیلی دوست دارما . خیلی .

 

 

بعدالتحریر : "او" برای من بیشتر از یک دوست است . فقط کاش کمی نزدیکتر بود ... و نگاهم را میدید .

نکته بعدالتحریری : میدونستم براتون سوءتفاهم پیش میاد ! اما گفتم بذار بیاد ! کی به کیه ؟ هه !


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12 | ساعت23:4 | توسط طراوت |


یادت است ؟ آن شب سرد را یادت هست ؟ در شوق خودم غرق شده بودم . بی خوابی زده بود به سرم و داشتم برای خودم محاسبه میکردم . یکهو ویرم گرفته بود تاریخ تولدت را از تاریخ تولدم کم کنم . نتیجه اش حیرت آور بود . هشت ماه و هشت روز از من بزرگتر بودی . هستی . هشت ماه و هشت روز ناقابل . مسیج دادم . تو هم ذوق کردی . یادت است ؟ یادم است ...

یادت است ؟ انتظار میکشیدیم . برای روز 8/8/88 . آمد . اما ... یادت است گفتی چقدر گرمی طراوت . و من ... سردم است . چه شوری داشتم . چه هیجانی . چه انتظاری . چه انتظاری میکشیدم برای این روز . آمد . اما ...

یادت است ؟ عدد مقدسمان را یادت مانده ؟ هشت بود انگار . به هرطرف که رو برمی گرداندیم ، هشت بود که جلوی رویمان سبز میشد . هشت ضربه فاصله چاپی حسابداری را یادت هست ؟ گفتی وای طراوت ! باز هم هشت ! چه ذوقی کردم من . هاه ! یادم است ...

برایم بیشتر از یک دوست معمولی بودی . آن پاییز را یادت هست ؟ ... درختها عجب رنگی داشتند ...

یادم نیست . کِی بود . کِی بود که یادم رفت . آدم کم حافظه ای هستم . میدانستی ؟ نگاهت یادم رفته . حق با تو بود . تمام درد من دوری ست . برایم کمرنگ شدی . آن هشت ها فراموشم شد . آن همه شور ... سه شنبه ها ... اما ... این را خوب یادم مانده . اینکه اگر لبخند میزدی ، من برایت شادمانه میخندیدم . اگر کلامی میگفتی ، من خودم را در ژرفای وجودت غرق میکردم . اگر کمی توجه میکردی ، آب میشدم . اما تو ... هاه ! نه توانستم برایت شادمانه بخندم ، نه غرق شوم و نه آب ...

تقصیر هیچکس نیست ... ما هنوز با هم دوستیم . اما ....

 

Anrooz


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07 | ساعت23:48 | توسط طراوت |


داریم قدم میزنیم . بهش میگم مواظب باش من با مغز نرم تو دیوار . منو نگاه میکنه . چشامو بستم ...

یه برش پیتزا بر میدارم . دارم با لذت طعمشو برای خودم تشریح میکنم . چشامو بستم . پشت پلکام سکوته . چشامو باز میکنم . جمعیتو میبینم . همهمه دوباره برمیگرده . داره نگام میکنه . میگه چی کار میکنی ؟ .... من ؟ دوباره ... چشامو بستم ...

این روزا لذت رو تو بستن چشمها پیدا کردم . آدم وقتی نبینه ، حسای دیگش بهتر کار میکنن . آدم دچار یه تمرکز زیبا میشه . یه چیزی شبیه آرامش . یا یک گیجی کمرنگ و زیبا . واقعا زیباست . اون سیاهی عمیق ، وقتی چشمها بستن ...

شبه . چشامو میبندم . روی تخت . آروم . پنجره تا نیمه بازه . یه نفس عمیق میکشم . ریه هام میسوزه . سعی میکنم چشامو باز کنم . ولی خیلی سنگینن . دست از تلاش بر میدارم . تاریکی بر من غلبه میکنه ...

 

dark


+ نوشته شده در شنبه 1388/08/02 | ساعت10:39 | توسط طراوت |


دارم ذهنم رو در برابر تکنولوژی وادار به شورش میکنم ! منظورم تکنولوژی صنعتیه . چند وقت پیش داشتم حرفای یکی رو گوش میکردم . از زبون یه کارگر قدیمی . داشت مینالید . از بی کار شدن خودش و یه سری از کارگرا . میگفت رئیس کارخونه ماشینهای جدیدی رو آورد که هرکدومشون کار ده تا کارگرو می کرد . می گفت دیگه احتیاجی به ماها نبود . کارخونه ای که هزارو هفتصد کارگر داشت ، الان 50 تا کارگر داره . اونام دارن الکی میچرخن . صاحب کارخونه جیب خودشو پر کرد و در رفت ... اینا درد و دلای اون کارگر بود . اما من این جمله ذهنم رو مشغول کرد : تکنولوژی به چه قیمت ؟ سود صاحب کارخانه مهم تره یا بی کاری کارگران ؟ میدونم بحث حرفه ای و تخصصی شدن کار هم مطرح میشه . اما برای هر دستگاهی که جای ده نفر کار میکنه یک تکنسین کافیه و این یعنی از بین رفتن 9 موقعیت شغلی . شاید نگاهم زیادی انسانگرایانه باشه . ولی به هرحال معتقدم ارزش انسان خیلی بیشتر از ماشینه . و اگه همین جوری پیش بره دیگه لزومی به زنده بودن آدمها نیست . پس فردا ماشینی ساخته میشه که جای اون تکنسین رو هم میگیره و ده نفر انسان مخترع برای دنیا کافی خواهد بود . بعد از مدتی هم اون ده نفر ماشینی میسازن که بتونه اختراع کنه و خوب اون ده نفر انسان هم زنده نباشن بهتره . یعنی یه جورایی بشریت بی هدف میشه . این فرایند از زمان آغاز به کار تکنولوژی صنعتی شروع شده و شاید ما  اوایل یا اواسط این دوره باشیم . پس ... نزدیک شدن به نابودی کامل بشریت رو بهتون تبریک میگم ! همین !

 


 بعدالتحریر کتابی : ... بستنی ام را لیس زدم . دل و دماغی نداشتم . و وقتی آدم دل و دماغی ندارد ، چیزهای خوب ، خوب تر به نظر می آیند . اغلب متوجه این قضیه شده ام . وقتی آدم دلش می خواهد بمیرد ، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر است .

 

زندگی در پیش رو / رومن گاری

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26 | ساعت13:23 | توسط طراوت |


s&f

داری میری ، درو ببند . پنجره ها رو هم خودم میبندم . سفت . یه بارم امتحانش میکنم . نمی خوام چیزی داخل بشه . هیچ جریانی . باید درزها رو هم ببندم . زیر در . نه هوایی . نه صدایی . بیشتر از همه ، صدا . نمیخوام هیچی بشنوم . نمی خوام وقتی تو داری اون بیرون زمزمه یا پچ پچ میکنی ، صداتو بشنوم . حتی وقتی داد میزنی . هی ! طرف در اتاق من نیا . دارم بهت میگم . این در قفله . من صداتو نمی شنوم . پس الکی هی صدام نکن . من بالا و پایین رفتن اون دستگیره رو هم نمی بینم . آخه سرم رو زانومه و چشامم بستم . یه گوشه چپیدم . چشامو واز میکنم و از لای پرده ماهو دید میزنم . انگار صداها خفه شدن . نه . لعنتی . هنوز میتونم صدای جریان هوا رو بشنوم . از اون بیرون . یا نه . نزدیکتره . انگار صدای نفس کشیدن خودمه . لعنتی . رو اعصابمه . بذار نفس نکشم . اوهوم . از صدای زندگی متنفرم . شلوغه . گوشام درد میگیره . راستی الان چند دقیقست نفس نکشیدم ؟ مهم نیست . چون دیگه صداها خفه شدن ... راستی اومدی تو ، درو پشت سرت ببند .

 


 بعدالتحریر کتابی : وقتی بار اول کتاب خشم و هیاهو ( ویلیام فاکنر ) رو خوندم فهمیدم شاهکاره . ولی وقتی واسه بار دوم خوندمش ، یقین پیدا کردم که شاهکاره ... اوهوم ! باید خوندش ... باید .

 + راستی ... خوندن این کتاب رو به همه توصیه نمیکنم ... باید لای کاغذای کتاب ، زندگی کرده باشی تا بتونی خطوط بی زمان این کتابو بفهمید ... اوهوم .


+ نوشته ی بالا ، قسمتی از خشم و هیاهو نبود . بعضی از دوستان اشتباه متوجه شدند . خشم و هیاهو کجا و این پست کجا ؟


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19 | ساعت19:36 | توسط طراوت |