
|
نمی دونم . یه مدتیه تحلیل بازخورهای حاصله حاکی از اینه که : آهای طراوت ! چرا انقدر تلخ می نویسی ؟ هان ؟ تو چه مرگته آخه ؟ " دل من اینجاست . من با دلم می نویسم .... پس حتما من ، همینم ... "
+ چندروزی میروم سفر ... قبرستان !
بعدالتحریر : شماره دوم هذیان های درخت نفله شده . هه !
+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388 | ساعت0:12 | توسط طراوت
آن زمان که احتیاج دارم مرا بخوانند ، خواندن نمی دانند و آن زمان که احتیاج دارم با من باشند ، کسی وجود ندارد و آن زمان که احتیاج دارم شاد باشم ، بیچاره ترین آدمم و آن زمان که احتیاج دارم تنها باشم ، برایشان مهمم و آن زمان که احتیاج دارم عشق بورزم ، روزه ی آدم میگیرند و آن زمان که احتیاج دارم عشق را دریافت کنم ، قلب بیچاره ام تا کیلومترها فقط بیابان احساس می کند و آن زمان ... هه ! راستی کی میتونه همونی باشه که من میخوام ؟
بعدالتحریر کتابی : اون روز که گفتم کافیه هیچ کس گوش نکرد . هزار بار دیگه هم گفتم کافیه ! اما انگار همه کر شده بودید . حالا هم میگم کافیه . حالا هم میگم عوضی ها تمومش کنید . بسه دیگه . کافیه . من یکی که دیگه نیستم . یعنی نمی خوام باشم . می خوام استعفا بدم . از آدم بودن . از اینکه مثل شما ، دوتا دست و دوتا پا و دوتا گوش دارم از خودم متنفرم . کاش میشد یه تیکه چوب بود . یه تیکه سنگ . کمی خاک باغچه . کاش میشد هر چیز دیگه ای بود به جز شما عوضی های دوپای بوگندو . لعنت به شما . لعنت به شما و دستهاتون و پاهاتون و چشماتون . صدام رو میشنفید ؟
از کتاب من گنجشک نیستم / مصطفی مستور
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388 | ساعت14:48 | توسط طراوت
چای زعفرانی هورت میکشم تا شاید خنده ام بگیرد و قاه قاه بخندم به کل احساساتم و احساساتش و چیزهایی از این قبیل . بخندم به اینکه انگار حوصله ام را ندارد . مثل کودک درونم بگویم بــــــــی خیال و هی قارت قارت آبنبات گاز بزنم و بخندم به اینکه هی میگوید اشتباه میکنی که احساساتم را باور نمی کنی . اصلا میخواهی نخندم ؟ خنده ی عصبی نیست ها . خنده ی شادمانی ست به کل هیکل دنیا . خنده ای که دوستش دارم . از بس به گوشم فشار می آورد . این بناگوش لعنتی را می گویم . خنده دانم دارد خالی می شود . زود باش آدم شو تا تو هم از خنده ام بی نصیب نمانی . میل خودت بود . دعوتت کردم به عمق احساسم و تو بالای گور شادمانیم ایستادی و داری به لبخندم زهرخند می زنی . هنوز حس من همین است که من هستم و تو نه . من با تو شادم و تو اصلا با من نیستی و من و تو و من و ... . و هرچه هم که بگویی نه ، اینطور نیست ، حس من از هزار سال پیش تا الان همین است .
بعدالتحریر شبه کتابی : دوباره یه لذت بزرگ دیگه رو کشف کردم ! اینکه کتاب رو با صدای بلند بخونم ! نه اینکه داد بزنما ! اهالی خونه شک میکنن . فقط واسه خودم زمزمه کنم ... این کارو کردم . و حس کردم کلمات زنده شدن . صدام به کلمات کتاب زندگی داد و من از خلق واژه های زنده واقعا لذت بردم ... اوهوم !
بعدالتحریر مهم : زین پس در قسمت پیوندهای روزانه این جانب میتوانید عناوین هذیانهای درخت نفله شده رو با محوریت مطالب جالب توجه و تامل برانگیز مجلات و روزنامه ها در حوزه سیاسی مطالعه کنید . باشد که مقبول افتد ! همین !
+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388 | ساعت13:51 | توسط طراوت
من دنبال احساسات گمشده عاشقانه نیستم . دنبال احساساتیم که منو از تنهایی خیلی بدی نجات بده . اینکه اونایی که دوستشون دارم ، "مال من" باشن . "با من" باشن . هیچکس خاطره ای با من نداره . خاطره ای که فقط مال من باشه . دستهاشو محکم میگیرم تو دستام . بهش میگم این نبض منه یا تو که انقدر سریع میزنه ؟ برام رو کاغذ مینویسه نمی خوام دستتو بگیرم . چون این فشارها و حرکت نبض منو یاد "اون" میندازه . اینجا من گناهکارم . حتی حق گرفتن دستهاشو هم ندارم . چون قبلا از این حرکت خاطره داشته . و من محکومم به خاطره نداشتن .
تلخ ترین بعدالتحریر زندگیم : چرا من انقدر تنهام ؟ یا ... چرا من دوست صمیمی هیچکس نیستم ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388 | ساعت18:39 | توسط طراوت
سرد بود و من برای خودم داشتم بی وقفه می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و دستها در جیب و کسی در گوشم میخواند و من همچنان می رفتم . شاید هم داشتم برمی گشتم . چون دقایق پیش از این رفتن ها به عمقی رفته بودم که به ارتفاع گرمی دستانش بود . انگار داشتم می رفتم هنگامی که دستانم در میان دستانش عشق بازی می کرد . و حالا در این سرما در حال برگشتن بودم . آخ که چه برگشتی . پر از سوز ...
بعدالتحریر : یک ساعتی میشه که برگشتم خونه ( نه از اون مدل برگشتهایی که بالا ذکر شد ) . کلاسای عصرمونو کنسل کردن . لباس شخصیا تو خیابون اجازه ایستادن بهمون ندادن . مغازه ها نیمه تعطیل بود . علوم پایه رو هم با اطلاع قبلی تعطیل کرده بودن . هاه ! عجب خفقانی بود ...
بعدالتحریر کتابی : کمکش کردم از جا بلند شود و حس کردم که سراپا می لرزد . ازش خواستم که مرا ببخشد . نمیدانستم به خاطر چه گناهی باید مرا می بخشید ، ولی سرنوشت من این بود . سرنوشت من عذر تقصیر خواستن از همه بود . من حتی از خودم هم به خاطر آنچه بودم ، به خاطر طبیعت گریزناپذیرم ، تقاضای بخشایش می کردم .
تنهایی پرهیاهو / بهومیل هرابال + نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388 | ساعت17:46 | توسط طراوت
|
me یک نفر می بافد یک نفر می شمرد یک نفر می خواند و شاید یک نفر می نویسد ... Profile home posts todays هذیان های درخت نفله شده ( شماره دوم ) هذیان های درخت نفله شده ( شماره اول ) زنانگی حضور خلوت انس پاگرد فصلنامه جشن کتاب خانه کتاب خبرگزاری کتاب ایران تمام پيوندها Archive دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Link خط سبز perspective ژه سمت تاریک کلمات خاطرات مرده حلقه سه شنبه راهب تبتی و سنجاقک روز دلتنگی ... بارانا من و زندگی واژه ها بی صدا می آیند ! تراوشات یک ذهن بی مار دست نوشته های یک نفر eshq siz yasham olmasin نوشته لعنتی Little Violin ویولن کوچولو دخترک یابوسوار chet Icy Vision بیگانه حرف های درگوشی جزیره در کهکشان یه نیلوفر سایه سفید سه کنج ققنـــــــــــــوس خلوتکده پر ازدحام دریای آسمانی اتانازی ماه نویس میزان ماه .: آبهای درخشان :. روی رد رویاها کالیوپ جلوتر از گرینویچ دختری با کفش های قرمز اقیانوسی به عمق یک بند انگشت! روزهای بی تقویم سنجاقک قفس آوا دست نوشته های هما خانوم بوی خاک باران خورده تنهاترین تنهای ونوس یه کافه با دیوارای آجری جودی بیگم نقطه دید زندگی پیله کوچ نورد گیسوی شب آتیش نوید...همین! دری به ناممکن مسکالین سوم شخصی های Nemo اتاق آبی فریــــاد حیات خلوت میم نوشت چلیپای شکسته کافه هفت The Light Night شهر آشوب متناهی ناخوانا منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور تماشاگه راز نیمرنگ پشت شیشه تا بخواهی شب رادیو بیگانه بلیسه چرت و پرت های من نـــــــــــــــــــادی تا رهایی FREEDOM designed by |